تبليغاتX
!!! برای خوب بودن هیچ وقت دیر نیست
!!! برای خوب بودن هیچ وقت دیر نیست

http://ranginkaman142.persiangig.com/image/006.jpg

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد

 دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم

 از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که

 رفتن دردناک بود..

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه

 ام کوچک است و شهرم و دنيایم ..

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار ..

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر

 تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم..

... پارسايي از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي

 زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن

است و زيباترين خطر..... از دست دادن ..

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور .جرات کن و

 کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي ..

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا

 نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از

 سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام ..

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت ..

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست ..

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست ..!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:57 توسط ensi|

http://img4up.com/up2/64102124578068475653.jpg

روزگاری آمدی و تمام وجودم ازآن تو شد،اما امروز هر آمدنی رفتنی نیز به همراه دارد و روزهای

 خوش،ماندنی نیستند و هر بهاری خزانی دارد.وهر طلوعی نیز غروبی.....

 برای آن روزهای رفته و برای قلب شکسته ام که بی صدا و در سکوت بی انتهایش در اعماق سینه ام

 شکسته تر شد، می گریم و اشکهایم را برای تسکین دردهای بی امانم که وجودم را در بر گرفته مرهم

 می کنم و مفهوم چشمان پر اشکم را تنها برای آیینه معنا می کنم و رازش را تنها معبودم می داند و

 یگانه قلب رنجورم!

امان از لبخندهای زود گذر و آه از گریه های ناتمام....

امان از قلبهای سنگی و یخ زده و آه از قلبهای نازک شیشه ای

امان از عشق و دوست داشتنهای دروغین و افسانه ای

 و آه از این روزگار فانی و پر از سراب....

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 14:58 توسط ensi|

 http://ranginkaman142.persiangig.com/image/1.jpg

یكی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش

 دریافت كرده بود.

 شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد، كه دور و بر ماشین نو

 و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید:

 " این ماشین مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده

 است". پسر متعجب شد

 و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری،

 بدون این كه دیناری بابت آن

پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

 
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند.

كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت.

 اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت:

 "دوست داری با هم تو ماشین یه

 گشتی بزنیم؟"


"اوه بله، دوست دارم."


تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و

 با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت:

 "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"


پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید.

 او می خواست به همسایگانش نشان دهد

 كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است.

 اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت:

" بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید،

 اما او دیگر تند و تیـز بر نمی

 گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند

 و به طرف ماشین اشاره كرد :


" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم.

 برادرش عیدی بهش

 داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی

 به تو هدیه خواهم داد ...

 اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های

شب عید رو، همان طوری كه

 همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد

از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی

 جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان،

 كنار او نشست و سه تائی رهسپار

گردشی فراموش ناشدنی شدند

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 1:36 توسط ensi|

 http://ranginkaman142.persiangig.com/image/0000887.jpg

 

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی،

 صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است

 و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به

 شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه

 بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش

 طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به

 مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»


- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»


دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان

 می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.



نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از

 نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به

مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی

با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و

 صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه

 می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.



مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.



مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این

 اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند

 بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 8:3 توسط ensi|

http://ranginkaman142.persiangig.com/image/348968_8wNwcUdz.jpg 

براساس داستانی، روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی

 رسید. آب به قدری گوارا بود كه مرد سطل چرمی اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداری

 از آن آب را برای استادش كه پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روز

ه اش، آب را به پیرمرد تقدیم كرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر كشید و

 لبخند گرمی نثار مرد جوان كرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی كرد. مرد جوا

ن با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندكی بعد، استاد به یكی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب

 را از دهانش بیرون پاشید و گفت: "آب بسیار بدمزه است." ظاهرا آب به علت ماندن

 در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب

 گندیده بود. چطور وانمود كردید كه گوارا است! استاد در جواب گفت: تو آب را

 چشیدی ومن خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بو

د وهیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 21:46 توسط ensi|

  http://up.vatandownload.com/images/v8iadcwiibug33lr3h8.png

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بودند. در حالی که

 مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به

 محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که در کنار پنجره نشسته بود پر از

 شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در

 حال حرکت را با لذت لمس می کرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت

 می کنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می

 شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد، متعجب

 شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن، رودخانه،

 حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه

 می کردند. باران شروع شد . چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید

 و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن. باران می بارد . آب

 روی دست من چکید.

 زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای

 مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین

 الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می

 تواند ببیند !

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:16 توسط ensi|

 

http://up.vatandownload.com/images/mkrix25gxdqsnyrvur9k.jpg

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده

 بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.

زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و

 اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و

 برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرمکن خرید

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد.»

پسرک  سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم، شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»

پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 22:53 توسط ensi|

 http://up.vatandownload.com/images/ui1ieh42jb3dtgsc46tf.jpg

 

من در حال توپ بازی با دخترم

دخترک: مامان ؟خدا کمکم میکنه که میتونم توپا رو بگیرم؟

_ آره

دخترک با خوشحالی رو به آسمون: خدا جون چقدر فرشته ای !!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 4:45 توسط ensi|

 

http://up.vatandownload.com/images/pvcxd7b7t731cdvmcft.jpg

 

 

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته

 

 هاست و به کار آن ها رسیدگی میکند. هنگام ورود

 

 دسته ای از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و

 

 تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند

 

 باز میکنند و انها را داخل جعبه میگذارند

 

مرد از فرشته پرسید شما چیکار میکنید ؟

 

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت:

 

 این جا بخش دریافت است و ما دعا ها وتقاضا های

 

 مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که

 

 کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیک

 

 هایی به زمین میفرستند.

 

مرد پرسید شماها چیکار می کنید؟

 

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال

 

 است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به

 

 زمین میفرستیم .

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار

 

 نشسته است

مرد با تعجب پرسید :شما چرا بیکارید؟

 

فرشته جواب داد : این جا بخش تصدیق جواب

 

 است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب

 

 بفرستند ولی تعداد کمی جواب میدهند.

 

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب

 بفرستند؟

 

 فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند:

 

 خدایا شکر!!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:52 توسط ensi|

 

http://up.vatandownload.com/images/eb2chgfrqqmvbjwcsov.jpg  

 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که اصلا زندگی نکرده است تقویمش پر شده

 بود و تنها دو روز خط نخورده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا

 روزهای بیشتری از خدا بگیرد

التماس و درخواست کرد ولی خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها پیچید باز هم

 خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست به سجده افتاد و خدا سکوتش را شکست و

 گفت:بنده من!یک روز دیگر هم رفت و تو تمام روز را با بد و بیراه گفتن و جارو جنجال

 از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و این یک روز را زندگی کن .

او با گریه گفت :اما با یک روز چه کار میتوان کرد ؟

خداوند فرمود:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته

 است و ان کس که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی یابد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 18:31 توسط ensi|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت